درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • کیمیا شیروانی
مطالب اخیر
  • ...(3)
  • ما،در یک امتداد
  • فقط یک روز
  • سر... کوب
  • اندر احوالات 20 سالگی
  • کیمیا
  • یادداشتی در حاشیه بازدید نوروزی تحریریه چلچراغ از گاوداری
  • ...(2)
  • ...
  • نظمِ مخصوصِ ویژه ی منحصر بفرد ِ من!
  • نسل من!
  • تلاطم
  • حس اسیر
  • تب های من
  • زیر باران، بی چتر
  • شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
  • پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
  • خیلی دور،خیلی نزدیک
  • پرسه
  • سرکش
  • شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
  • گزیده2
  • اشباع شده
  • فرزند آدم
  • اتاق من
  • دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
  • بودن یا نبودن
  • برنامه،نه!
  • سرود کریسمس
  • تنهایی
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
دوستان من
  • یادداشت های یک جوجه خروس
  • وب نوشت های گروه طنزپرداز ماسک
  • گرگ بیابان
  • قلم شرقی
  • صفحه ی بیست و پنجم
  • سِرّ سویدا
  • دوچرخه
  • دل نوشته ها
  • دایره مینا
  • خنده های صورتی
  • چلچراغ
  • ترشحات مغزی من
  • پرواز در اوج بیکران
  • باران عشق
  • این چنینم من
  • life or something like it
  • Dominant
  • انگار نه انگار
  • عینک آفتابی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



آخرین دنیا
...(3)
نویسنده: کیمیا شیروانی - سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
در تمام ساعاتی که منتظرش بود به خودش رسید.
به حمام رفت، موهایش را که تازه هایلایت کرده بود براشینگ کرد و ریخت دورش، آرایش کامل و لطیفی کرد، همان 
پیراهن صورتی را پوشید که او دوست داشت، ناخن هایش را با دقت سوهان کشید، لاک ِ
خوشرنگی زد و تمام مدت حواسش به ساعت بود که دیر نشود.
وقتی یکدیگر را دیدند، نه او گفت که خوشگل شده ای و نه خودش پرسید. همین.
نظرات ()



ما،در یک امتداد
نویسنده: کیمیا شیروانی - دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠

با من غریبه نباش

من، امتدادِ تاریکِ تو هستم.

این قهقرا،

اولین جایی است که تو در آن ایستاده بودی

اما به یاد نداری

چگونه به یادت بیاورم:

من، همان تو هستم

که امروز بر لب پرتگاه غریبگی تو ایستاده است.

مرا به سقوط مسپار.

باور کن که این من ، امتداد توست. با من غریبه نباش...

نظرات ()



فقط یک روز
نویسنده: کیمیا شیروانی - شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

توقع زیادی ندارم

 هرگز نداشته ام

دلم می خواهد ساعتی پیش از تو

از خواب بیدار که شدم

آفتابی اٌریب

بر میز صبحانه بتابد و مربای انجیر

در نعلبکی سفیدش مثل طلا بدرخشد.

قهوه را که دم می کنم

از هزاران گنجشک بی برنامه ی این شهر

دوتاشان هم روبروی من

کنار پنجره بنشینند

وهمان نت تکراری را جیک جیک کنان بخوانند،

خرده نانی هم حاضرم

برایشان بپاشم.

 

می خواهم ساعتی پیش از تو

از خواب بیدار که شدم

قلبم مثل دیشب 25ساله باشد

 و مغزم برود کشکش را بسابد.

 

تلویزیون را  روشن که می کنم

 گوینده ی عصا قورت داده ای بگوید:

" امروز ریش سفیدان دهکده ی جهانی

هم پیمان فرمان داده اند

هیچ تیر و توپی

در هیچ کوچه و برزنی

از هیچ اسلحه ای شلیک نشود. "

یک روز که هزار روز نمی شود

 فقط یک روز ناقابل!

من هم قول شرف می دهم دیگر به ریششان نخندم.

 

و تو را عزیزم

 بعد از چنان شب بی مرزی

فقط در چنین شرایطی

دلم می آید

از خواب بیدار کنم.

 

عباس صفاری- کبریت خیس

نظرات ()



سر... کوب
نویسنده: کیمیا شیروانی - پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠

گاهی حماقت از سر ورویم می بارد. به اندازه ای که بلند بلند در ذهنم فکرهای احمقانه ام را فریاد می زنم و از آنها لذت می برم!

لذت می برم در تنهایی و می خندم به تمام احمقانه هایم که عمیقا دوستشان دارم. بعد که سر از لاکم بیرون می آورم و به آدم ها می رسم ، همه یشان را خفه می کنم. تمام آنچه دلم می خواهد. تمام آنچه احساساتم است. و بدتر آنکه گاهی در ذم آن ها برای ملت مثنوی هفتاد من می سرایم و همه اش خراب می شود بر سر خودم! آوار می شود و فحش ها نثار خودم می کنم. گاهی باور می کنم و می شکنم و گاهی عصبانی از این همه تظاهر.

گاهی هم از کوره بدر می روم، فریاد می زنم و با آب و تاب تمام احساسم را بیرون می ریزم. مثل سدی که شکسته وتمامی آب ها به یکباره چون سیل جاری می شوند. آن لحظه رها و خوشحالم اما بعد غمی آمیخته با خشم بر من مستولی می شود. خشمی که می توانم با آن سرم را به دیوار بکوبم. غمی که می توانم با آن ساعت ها گریه کنم...

بعد از بین این دو حال بد،اولی را انتخاب می کنم. سرپوش می گذارم و خودم را خفه می کنم.

من سرکوبم... سرکوب !

نظرات ()



اندر احوالات 20 سالگی
نویسنده: کیمیا شیروانی - دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

هر چه در این یکی دو روز مانده به تولدم سعی کردم بر روی احساسات 20 سالگی ام متمرکز شوم  و با حرارت و آب و تابی خاص بگویم که آی 20 سالگی فلان و بهمان ، نشد که نشد.

یعنی 20 سالگی خیلی ساده است.

یعنی  اتفاق خاصی نیست.

یعنی ... هیچی!

فقط می شود گفت یک اردنگی است که تو را پرت می کند به دهه ی سوم حیاتت.

یعنی تهِ تهش می توانی بگویی یک سری امیال در تو شدت می گیرند که آن هم آخرش هیچی.

می توانی بگویی ترسی که برای انجام بعضی کارها داشتی ، تا حدی ریخته. (که اغلب هم کارهای پیش پا افتاده ای هستند، یعنی ارزش گفتن در جمع را ندارند و نمی توانی با آنها پز بدهی که من آدم بزرگم!)

می توانی بگویی در بعضی موارد از پدر و مادرت درست تر تصمیم می گیری.(گرچه این را فقط خودت تایید می کنی!!)

بعد آخر آخرش شاید فکر کنی الان از همه ی روزهایی که در زندگی ات داشتی خوش قیافه تر و خوش تیپ تری! و برای فهمیدن آن، دو تا عکس که همه از نوجوانی یمان داریم کافیست!

کلن شق القمر نیست. یعنی ما پیش از این فکر می کردیم هست، اما نیست.

آسمان همان رنگ و همان آش و همان کاسه.

فقط اینکه:

20 سالگی سلام و امیدوارم سال خوبی  را در کنار هم داشته باشیم! همیـــــــــن!

نظرات ()



کیمیا
نویسنده: کیمیا شیروانی - دوشنبه ٢۳ خرداد ۱۳٩٠

آری، تقصیر من است. شاید "کیمیا" اگر "یا" نداشت، تو دیگری را انتخاب نمی کردی...

نظرات ()



یادداشتی در حاشیه بازدید نوروزی تحریریه چلچراغ از گاوداری
نویسنده: کیمیا شیروانی - پنجشنبه ٥ خرداد ۱۳٩٠

"از گاوها عذر می خواهم"

 

«بریم گاوداری که چی؟!» این اولین سوالی  بود که برای من و خیلی های دیگر بعد از شنیدن پیشنهاد رفتن به گاوداری پیش آمد. گاو داری از نظر من- آدمی که تمام عمرش را در شهر زندگی کرده است-یعنی یک اتاق بزرگ پر از گاو، علوفه و صد البته بوی نامطبوع...

**

ماجرا به سادگی یک اتاق و چند بسته علوفه ی پخش و پلا نبود. گاوها هم همین جوری بی برنامه  و بی دلیل در یک اتاق نبودند، بر اساس سن و جنس جایشان فرق داشت(زنا اینور مردا اونور) و برنامه ی غذایی شان هم با هم  متفاوت بود.  یعنی خدای نکرده فکر نکنید گوساله ها همین جور یلخی گاو می شوند. باور کنید سبوس گندم و جو می دادند بهشان و گوساله های تازه متولد شده حمامی می روند مفصل. درباره ی بو هم صد سال اولش سخت بود و بعد عادت کردیم.

اولش برای عکس گرفتن با گاوها این ما بودیم که دست دست می کردیم وجلو نمی رفتیم. بعد که یخ مان باز شد و به بو و محیط عادت کردیم و خواستیم قدم قدم پیش روی کنیم، دیدیم این گاوها هستند که با شتاب و بی درنگ از ما فاصله می گیرند. هر بار هر کداممان که خواستیم به یک گاو یا گوساله نزدیک شویم با ترس و وحشت خودش را کنار کشید. یکی از گوساله ها بعد از اینکه سرش را نوازش کردیم آنقدر ترسید که خودش را چند بار به دیوار پشت سرش کوبید و فکر می کرد الان است که خورده شود. من یکی شرمنده یشان شدم کلی. چون پیش از این فکر می کردم گاوها اصولا و ذاتا موجوداتی وحشی و قاطی هستند و همیشه می خواهند به آدم حمله کنند. هر چه هم فکر کردم نتوانستم دقیقا منشا این تصور را مشخص کنم. شاید برای اینکه به تعداد دیده و شنیده ام که به آدم های خشن ،مثلا راننده ی ماشینی که بی احتیاط و ناگهانی می پیچد گاو یا گوساله (بسته به گروه سنی راننده و مدل ماشین!) می گویند. شاید هم تاثیر صحنه هایی باشد که از گاو بازی مردم اسپانیا دیده ام، اینکه چه طور مثل کاغذ زیر دست و پای گاوها مچاله می شوند. شاید هم تقصیر والت دیزنی  و برادران وارنر باشد که در کارتون هایشان همیشه یک گاو خشمگین جایی در تاریکی پشت در منتظر است، با چشم های سیاه درشت که از آنها خون می چکد!

**

حالا ،وقتی با دقت فکر می کنم نه فقط به گاوها بلکه به تمام بزها، گوسفندها ،جوجه ها،مرغ ها و خروس ها شاید هم خرها و الاغ ها حق می دهم که از ما بترسند. آخر در واقعیت این ما هستیم که آنها را می خوریم نه آنها ما را.  مثلا خودت وقتی بچه بودی از لولوی توی کمد که بچه ها را می خورد نمی ترسیدی؟! می ترسیدی دیگر!   

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »