درباره نویسنده
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • کیمیا شیروانی
مطالب اخیر
  • ...(4)
  • خستگی و لالیِ احمقی شاید!
  • ...(3)
  • ما،در یک امتداد
  • فقط یک روز
  • سر... کوب
  • اندر احوالات 20 سالگی
  • کیمیا
  • یادداشتی در حاشیه بازدید نوروزی تحریریه چلچراغ از گاوداری
  • ...(2)
  • ...
  • نظمِ مخصوصِ ویژه ی منحصر بفرد ِ من!
  • نسل من!
  • تلاطم
  • حس اسیر
  • تب های من
  • زیر باران، بی چتر
  • شنبه ۱٥ آبان ۱۳۸٩
  • پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۸٩
  • خیلی دور،خیلی نزدیک
  • پرسه
  • سرکش
  • شنبه ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
  • گزیده2
  • اشباع شده
  • فرزند آدم
  • اتاق من
  • دوشنبه ٤ امرداد ۱۳۸٩
  • بودن یا نبودن
  • برنامه،نه!
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • مهر ۸۸
  • شهریور ۸۸
دوستان من
  • یادداشت های یک جوجه خروس
  • وب نوشت های گروه طنزپرداز ماسک
  • گرگ بیابان
  • قلم شرقی
  • صفحه ی بیست و پنجم
  • سِرّ سویدا
  • دوچرخه
  • دل نوشته ها
  • دایره مینا
  • خنده های صورتی
  • چلچراغ
  • ترشحات مغزی من
  • پرواز در اوج بیکران
  • باران عشق
  • این چنینم من
  • life or something like it
  • Dominant
  • انگار نه انگار
  • عینک آفتابی
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



آخرین دنیا
...(4)
نویسنده: کیمیا شیروانی - دوشنبه ۱٤ فروردین ۱۳٩۱

شاید یک روز صبح/ از خواب بیدار که شدم/ به تمام کسانی که نگرانم می شوند / پیامک بدهم که من خوبم/ بعد به سفری دراز بروم/ به سفری دور/به جایی زیبا بر بلندی/شاید بلندترین جای دنیا/جایی که کسی زبانم را نداند/ جایی که مردمش بی هیچ چشم داشتی مهربان اند و بی هیچ درک مشترکی دوستم می دارند/ جایی که آدم هایش با نگاه حرف میزنند و تلفن ، تلویزیون و هیچ وسیله ی ارتباطی ای وجود ندارد که بشود دروغ گفت/ جایی که "دوست داشتن" مقدس است/ جایی که "زندگی" را گنج می دانند و "معرفت" اولین واژه ایست که همه می آموزند/  جایی که با اینجا فرق دارد/  یک روز به سفری دراز خواهم رفت...

نظرات ()



خستگی و لالیِ احمقی شاید!
نویسنده: کیمیا شیروانی - یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠

کی تمام میشود این خلاء؟

خلاء نادانی، بی حرکتی

خلایی که در آن دست و پایم به هیچ سمت نمی رود. نه  حرفی است و نه حتی هیس.

سکوتش نه صدای هیس دارد ،نه عقربه ی ساعت و نه هیچ موجی از وسیله ای برقی.

این جا خلاء است. خلایی که در آن چشمانم به دنبال واژگان بر روی آنها ثابت می ماند و تنها نگاهشان می کند وخوانشی نیست.

زمان منجمد و ذوب است. هیچ رابطه ای بین عقربه ها با خستگی ها و خمیازه هایم وجود ندارد.

خلاء نیستی من.

گردش هیچ چیز در ذهن.

خ ل ا، خستگی و لالیِ احمقی است شاید.

این خلاء من است. دوست نداشتنی، بی صدا، بی حرکت

نظرات ()



...(3)
نویسنده: کیمیا شیروانی - سه‌شنبه ٢٤ آبان ۱۳٩٠
در تمام ساعاتی که منتظرش بود به خودش رسید.
به حمام رفت، موهایش را که تازه هایلایت کرده بود براشینگ کرد و ریخت دورش، آرایش کامل و لطیفی کرد، همان 
پیراهن صورتی را پوشید که او دوست داشت، ناخن هایش را با دقت سوهان کشید، لاک ِ
خوشرنگی زد و تمام مدت حواسش به ساعت بود که دیر نشود.
وقتی یکدیگر را دیدند، نه او گفت که خوشگل شده ای و نه خودش پرسید. همین.
نظرات ()



ما،در یک امتداد
نویسنده: کیمیا شیروانی - دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠

با من غریبه نباش

من، امتدادِ تاریکِ تو هستم.

این قهقرا،

اولین جایی است که تو در آن ایستاده بودی

اما به یاد نداری

چگونه به یادت بیاورم:

من، همان تو هستم

که امروز بر لب پرتگاه غریبگی تو ایستاده است.

مرا به سقوط مسپار.

باور کن که این من ، امتداد توست. با من غریبه نباش...

نظرات ()



فقط یک روز
نویسنده: کیمیا شیروانی - شنبه ٥ شهریور ۱۳٩٠

توقع زیادی ندارم

 هرگز نداشته ام

دلم می خواهد ساعتی پیش از تو

از خواب بیدار که شدم

آفتابی اٌریب

بر میز صبحانه بتابد و مربای انجیر

در نعلبکی سفیدش مثل طلا بدرخشد.

قهوه را که دم می کنم

از هزاران گنجشک بی برنامه ی این شهر

دوتاشان هم روبروی من

کنار پنجره بنشینند

وهمان نت تکراری را جیک جیک کنان بخوانند،

خرده نانی هم حاضرم

برایشان بپاشم.

 

می خواهم ساعتی پیش از تو

از خواب بیدار که شدم

قلبم مثل دیشب 25ساله باشد

 و مغزم برود کشکش را بسابد.

 

تلویزیون را  روشن که می کنم

 گوینده ی عصا قورت داده ای بگوید:

" امروز ریش سفیدان دهکده ی جهانی

هم پیمان فرمان داده اند

هیچ تیر و توپی

در هیچ کوچه و برزنی

از هیچ اسلحه ای شلیک نشود. "

یک روز که هزار روز نمی شود

 فقط یک روز ناقابل!

من هم قول شرف می دهم دیگر به ریششان نخندم.

 

و تو را عزیزم

 بعد از چنان شب بی مرزی

فقط در چنین شرایطی

دلم می آید

از خواب بیدار کنم.

 

عباس صفاری- کبریت خیس

نظرات ()



سر... کوب
نویسنده: کیمیا شیروانی - پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠

گاهی حماقت از سر ورویم می بارد. به اندازه ای که بلند بلند در ذهنم فکرهای احمقانه ام را فریاد می زنم و از آنها لذت می برم!

لذت می برم در تنهایی و می خندم به تمام احمقانه هایم که عمیقا دوستشان دارم. بعد که سر از لاکم بیرون می آورم و به آدم ها می رسم ، همه یشان را خفه می کنم. تمام آنچه دلم می خواهد. تمام آنچه احساساتم است. و بدتر آنکه گاهی در ذم آن ها برای ملت مثنوی هفتاد من می سرایم و همه اش خراب می شود بر سر خودم! آوار می شود و فحش ها نثار خودم می کنم. گاهی باور می کنم و می شکنم و گاهی عصبانی از این همه تظاهر.

گاهی هم از کوره بدر می روم، فریاد می زنم و با آب و تاب تمام احساسم را بیرون می ریزم. مثل سدی که شکسته وتمامی آب ها به یکباره چون سیل جاری می شوند. آن لحظه رها و خوشحالم اما بعد غمی آمیخته با خشم بر من مستولی می شود. خشمی که می توانم با آن سرم را به دیوار بکوبم. غمی که می توانم با آن ساعت ها گریه کنم...

بعد از بین این دو حال بد،اولی را انتخاب می کنم. سرپوش می گذارم و خودم را خفه می کنم.

من سرکوبم... سرکوب !

نظرات ()



اندر احوالات 20 سالگی
نویسنده: کیمیا شیروانی - دوشنبه ٢٧ تیر ۱۳٩٠

هر چه در این یکی دو روز مانده به تولدم سعی کردم بر روی احساسات 20 سالگی ام متمرکز شوم  و با حرارت و آب و تابی خاص بگویم که آی 20 سالگی فلان و بهمان ، نشد که نشد.

یعنی 20 سالگی خیلی ساده است.

یعنی  اتفاق خاصی نیست.

یعنی ... هیچی!

فقط می شود گفت یک اردنگی است که تو را پرت می کند به دهه ی سوم حیاتت.

یعنی تهِ تهش می توانی بگویی یک سری امیال در تو شدت می گیرند که آن هم آخرش هیچی.

می توانی بگویی ترسی که برای انجام بعضی کارها داشتی ، تا حدی ریخته. (که اغلب هم کارهای پیش پا افتاده ای هستند، یعنی ارزش گفتن در جمع را ندارند و نمی توانی با آنها پز بدهی که من آدم بزرگم!)

می توانی بگویی در بعضی موارد از پدر و مادرت درست تر تصمیم می گیری.(گرچه این را فقط خودت تایید می کنی!!)

بعد آخر آخرش شاید فکر کنی الان از همه ی روزهایی که در زندگی ات داشتی خوش قیافه تر و خوش تیپ تری! و برای فهمیدن آن، دو تا عکس که همه از نوجوانی یمان داریم کافیست!

کلن شق القمر نیست. یعنی ما پیش از این فکر می کردیم هست، اما نیست.

آسمان همان رنگ و همان آش و همان کاسه.

فقط اینکه:

20 سالگی سلام و امیدوارم سال خوبی  را در کنار هم داشته باشیم! همیـــــــــن!

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »